واژه ها از داغ شعرم...

می زنم آتش به دامانی که نیست
می برم سر در گریبانی که نیست

کودکان را باد  با خود برده است
از هیاهوی دبستانی که نیست

می تکانم چشمهای خویش را
مثل احساسات بارانی که نیست

آخرین افسانه ی روییدن است
آفتاب نیمه عریانی که نیست

شعر من دیری ست نابینا شده
تا نبیند ، درد پنهانی که نیست

مستطیلیهای بی جان می خزند
روی دامان خیابانی که نیست

گونه اش بوسیدنم را زخم کرد
بوسه ی مرد پشیمانی که نیست

واژه ها از داغ شعرم سوختند
مثل بانوی غزلخوانی که نیست

لعبتان بزم ما عفریته اند
عشق می ورزم به عرفانی که نیست

پیشترها خوب و مردم دوست بود
می روم از شهر کرمانی که نیست

با در و دیوارها خو کرده ام
دست بردارید ، انسانی که نیست!

 

/ 0 نظر / 22 بازدید