کُشتند با داس و تبر ، مهمان خود را

سلام

 بر آن شدم تا از این پست شما دوستان را ضمن خوانش کاری از خودم 
 

به میهمانی شعری از عزیزانم نیز دعوت نمایم در این فرصت با غزلی از 
 

عزیز مهربانم دکتر سید مهدی موسوی همراه شوید:

 

مثل یک موش مرده خوشبختم، مثل یک موش مرده غم دارم

توی یک ابر گیج غوطه ورم، ترس از ارتفاع هم دارم!!

عشق بر روی تخت می خندد مثل دیوانه ای که گریه کند

مرگ از لابه لای آجرها می وزد در اتاق نمدارم

باز هی می زند تو را باران، باز باران دوباره هی باران

باز هی می زند... ولی انگار چیزهایی هنوز کم دارم

تن من درد/ می کند گریه، دل من/ می خورد به هم ما را

مثل «امروز می روی » شده ام درد «بدجور عاشقم » دارم!

می زند زیر پای من هر موج... گرچه از زندگی پُرم، از تو!

ماه می گویدم: برو، بعداً! گرچه تا مرگ یک قدم دارم

متلاشی شده ولی برجا! در تضادی که از خودم هستم

برگ هایی که رو به خورشیدند ریشه هایی که توی سم دارم

 

برگرفته از مجموعه ی " پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو ! "

 moosavi-complete-final :فایل دانلود کتاب

  

گم کرده‌ام تابوتِ سرگردانِ خود را 

تابوتِ من ، گم کرده گورستانِ خود را  

نُه توی قبرستانِ عالم شعله‌ور بود 

وقتی به آتش می‌کشیدم جان خود را 

یادم نمی‌آید ، تنوری در بهشت است؟ 

یا در جهنّم پخته‌ام ایمان خود را؟! 

در واپسین ساعات روزِ آفرینش 

انداخت ، بر جانِ جهان ، شیطان خود را 

سروی برای این اهالی گندم آورد 

کُشتند با داس و تبر ، مهمان خود را  

دیدی اگر خاکسترم در آب گُل کرد 

بودایِ من! آتش مزن دامان خود را 

طوفان نمی‌گیرد چرا در خواب خورشید؟ 

وقتی که پنهان می‌کنی چشمان خود را !

 

/ 27 نظر / 37 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجنون

سلام به روزم با غزل عاشقانه ای از سیدمحسن موسوی موفق باشی

حشمت

با احترام دعوتيد به خوانش سپيدي ديگر. بهروز باشي و به روز [گل]

فاطمه وثوقی

سلام بزرگوار /بااحترام دعوتید به خوانش یک شعر سربلند باشید انشالله/یاعلی(ع)[گل]

آرین مهاجر

با سلام به روزم با یک شعر ((از فیل ها و پشه )) بی مقدمه!

حمداله احمدی

سلام دوست عزیزم بازم کارزیای دیگری ازتون خوندم لذت بردم بعدازیکی دوماه دوباره به روز شدم[گل]

فرشته

دلم را سپردم به بنگاه دنیا وهی آگهی دادم اینجا وآنجا وهر روز برای دلم مشتری آمد ورفت وهی این وآن سر سری آمد ورفت ولی هیچ کس قفل قلب مرا وانکرد. هیچ کس اتاق دلم را تماشا نکرد ورفتند وبعدش دلم موند بی مشتری ومن تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟ وفردای آن روز خدا آمد وتوی قلبم نشست ومن روی آن در نوشتم:ببخشید دیگر برای کسی جا نداریم. از این پس به جز او کسی رو نداریم. سلام مهربون.به روزم ومنتظر شوق نگاهت به ناگفته های من وتو

فردا

سلام منتظرم تا رد پایتان را با چشمانم فرش کنم[گل]