فانوس مهتاب


زمین در هفت نوبت بی قراری آسمان خویش را گم کرد
مدار مانده در دهلیز هستی ، کهکشان خویش را گم کرد
دلش می خواست پا بر شانه های شرجی خورشید بگذارد
ولی هنگام بالا رفتن از شب ، نردبان خویش را گم کرد
همان روزی که طوفان خشم بی پایان دریا را ورق می زد
کتاب آفرینش ، قصه ی پیغمبران خویش را گم کرد
شبی فانوس مهتاب از نگاه دختری بر خاکها افتاد
که را می جست؟ شاید چادر پولک نشان خویش را گم کرد
به دنبالش تمام دستهای تشنگان را آب با خود برد
زلالی زار باران ، جلوه ی رنگین کمان خویش را گم کرد
عرق ریزان آتشناک خورشید است و بوی شیهه ی اسبان
سری بر انحنای نیزه رؤیای سنان خویش را گم کرد
برای از تو گفتن گردباد واژه هایش در گلو خشکید
چه می گویم ! خدایا شاعری امشب دهان خویش را گم کرد 

/ 1 نظر / 15 بازدید
نیازی

سلام خواندمت زیبا سروده ای منتظر حضور گرمت هستم اللهم عجل لولیک الفرج یا حق