ای مردمان سنگی...

کم‌کم شکوفه می‌کرد بر شانه‌های دیوار
زخمی که خورده بودم ، من با تو ، ای سپیدار!

با چشم خویش دیدم ، دیشب جنازه‌ام را
بیرون کشیده بودند از لابلای آوار

در فرصتِ زمستان جنگل به خواب رفته است
امّا هنوز سبز است ، فریادِ سرخِ سردار

ای مردمان سنگی! دیدم جوان پیری
احساس می‌فروشد در ازدحام بازار

در کافه‌ای مقدّس ، ابلیسِ آروزها
بر چشمِ روشنایی ، می‌ریخت دودِ سیگار

ای انتظار آبی در ساحل نجابت!
بر شانه‌های دریا رفتم ، خدانگهدار

/ 5 نظر / 10 بازدید
زهراشعبانی

سلام جناب کاظم زاده عزیز و مهربان خوشحالم که شعر زیبای دیگری از شما خواندم و خوشحال تر اینکه دلتنگی های خواهر و برادری مرا به خانه ای رهنمون کرد که همیشه عطر شعر در فضایش جاریست لینکتون با احترام فراوان اضافه شد چشم به راهتان هستم در هنوزمنتظرم... به امید دیدار

ریحانه جباری

سلام.ممنونم از لطف تان.غزل تان هم هوایی غزلم کرد که دیرسالی است سراغی از هم نگرفته ایم... بااحترام.

سعیده اصلاحی

سلام...کشف های قشنگی داشت:"برچشم روشنایی می ریخت دود سیگار ".. یابیت دوم که خیلی حس بر انگیز است. ولی ظرافت ها گاه به شعار نزدیک شده اند:"اما هنوز سبز است،فریاد سرخ سردار" . همچنین تر کیب :ساحل نجابت ....چندان رسا و گویا نبوده و کاملا ذهنی است در مجموع لذت بردم از نگاه شاعرانه تان...جسارتم را در نظر ببخشایید و بگذارید به حساب عادت شغلی....موید و منصور باشید.

سيدمحسن موسوي

سلام غزل جالبي بود شاعرانگي هاي زيادي در غزل شما موج مي زند.تصويرهاي زيبايي را مي توان در آن مشاهده كرد ولي اين دوره دوره اي نيست كه شعر با صداي بلند مخاطب پذير بشود شعر امروز ما بايد حالت چريك را به خود بگيرد. بي صدا فرياد بزند. موفق باشي