عشق...

امشب دلم بهانه‌ی دریا گرفته است
در ساحلِ نجیبِ خدا جا گرفته است

بین حضورِ مُبهمِ گُل هایِ سرخِ اشک
پشت سکوت پنجره ، مأوا گرفته است

از بس که روز و شب به خودم خیره گشته‌ام
آیینه بویِ بُهتِ تماشا گرفته است


دریاچه‌ای که آن طرفِ مرز آب هاست
از داغِ تشنگی، تبِ صحرا گرفته است

می‌خواهم از کرانه‌ی آفاق بگذرم
امشب، که عشق دست دلم را گرفته است

باور کنید بُغضِ صبورم شکسته است
در نبضِ با شکوهِ غزل، پا گرفته است

با یاد شروه خوانیِ امواجِ بی‌قرار
امشب دلم بهانه‌ی دریا گرفته است

/ 3 نظر / 12 بازدید
ری را

سلام خیلی زیبا بود...ممنون

حمداله احمدی

سلام دوست شاعرم کار زنده وجانداریست سبز باشید

مینا

[گل] سلام عالی بود مثل همیشه[لبخند]