روح عزادار یک زن

این خانه تا حوالی مهتاب ، روشن است

در شهر مرده ای که پُر از دود و آهن است

 

شکلی که با جنازه ی خود حرف می زند

باور نمی کنی؟! به خدا سایه ی من است

 

چشمان پُر سخاوت ابری ، منیژه وار

هر شب کنار خاطره ی چاه بیژن است

 

رگهای تشنه را نفسی سرد می دهد

تیغی که بر گلوی تو گرم شکُفتن است

 

در چشمهای باکره اش مار می خزد

با عصمت پرنده و لبخند دشمن است

 

از بی کسی به دامن خود چنگ می زند

حس می کنم که روح عزادار یک زن است

 

آیینه ام اگر چه نفس می کشد ، ولی

در دستهای یخ زده اش سنگ شیون است

/ 17 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علی شاه ظریفی

سلام! حس و حال خوبی دارد. ××× زنها خمیر می فروشند، پس خمیر می خرند به روزم تشکر

بهنام صداقت

من از سکوت درختان باغ فهمیدم سقوط سبز جری میکند زمستان را سلام به روزم و منتظر[گل]

باجووند

سلام . غزل زیبا و کاملی است . واقعا از خواندن آن لذت بردم . با افتخار به دوستان پیوستید .

زهرا قاسمی

سلام با یک طرح و یک سپید به روزم منتظر نظرات سازنده شما هستم با درود

مهدی شریفی

سلام با درود و شاد باش با یک غزل به روزم ------------------------ های یوحنای من برخیز انجیلت شکست -------------------------- منتظر نقد و نظر شما خواهم ماند یا علی

سعیده اصلاحی

سلام استاد...غزل اندیشه مدار جالبی بود..مخصوصا بعضی از ایماژها که تلخی و خشونت سرنوشت محتوم را نشان میداد.قلمتان پویا باد.

اسفندیارپور

سلامی به گرمای آغوش مرداد [گل] از آخرین باری که در جشنواره فردوسی زیارتتان کردم 1سالی می گذرد خیلی خوشحال شدم که با وبلاگ شما آشنا شدم و از سروده های شما لذت بردم خوشحال میشم به من هم سر بزنید

صابر

سلام دوست عزیزم خیلی جالب بود خیلی به کلبه طنز منم سربزن ممنون[گل]