از یائسگی نجات خواهی یافت ...

سلام عزیزانم

با غزلی از دوست فرزانه ام دکتر سید مهدی موسوی و یک شعر آزاد از

خودم همراه شوید:

 

 

...که یک ستاره ی غمگین و شاد!! را بکشم

که مرگ را بنویسم، که باد را بکشم

تمام مرثیه های جهان درون منند

که در نهایت اندوه، داد را بکشم!

کنار آینه می ایستم که در رؤیا

دو تا فرشته ی بی اعتماد را بکشم

دو قلب و تیر... دو سوراخ!... شاعری مرده

برای عشق کدامین نماد را بکشم؟!

شروع می کنم از لحظه ای که... از... از... از...

که آنچه مرد ندارد به یاد را بکشم

«فروغ » مرده و من توی گریه می خواهم

«که گیس دختر سیّد جواد را بکشم *»


* : و من چقدر دلم می خواهد
که گیس دختر سید جواد را بکشم
« فروغ فرخزاد »

 

 

انسان‌ها دو دسته‌اند

یا پرنده‌اند

یا به پرندگان سنگ می‌زنند.

بر شاخه‌های تنیده بر میله های  قفس

که خون تازه‌ای ازدست نوشته‌هایم نوشیده‌اند

لباسی نازک بپوشان

به رنگ لبهایی که بوسیده‌ام

که آیندهٔ من

در انعکاس این اضطراب موهوم رَج می‌خورَد.

در انتهای این شعر ناتمام

شکنجه گرَم ایستاده است

دست بر اندام جنازه‌ای می‌کشد

که در من حبس شده است.

مادر

برقص!

تو میراث دار ساحلی هستی

که سرهای پدرانمان را به دوش می‌کشد؛

دلواپس شروه‌هایت ایستاده‌ام، برقص

برقص بر درگاه تنگه‌ای که اعتبار من است.

از شهوتِ جاریِ در کاریز

روسری‌ات را بردار!

بگذار نفت کش‌ها

به خاورمیانهٔ اندامت نفوذ کنند

مگر نه اینکه از من جگر شیر می‌خواهی

تا بازوانِ مُتوَرّمَت را بگیرم

تا با هم برقصیم.

آه، چقدر پیر شده‌ای!

دیگر نه سویی مانده

نه سوادی

تا قلم بر گیرم

و با تو، تمام برج میلاد را

در گلوی دردآلود تهران فرو کنم.

از یائسگی نجات خواهی یافت

وقتی که بدانی

انسان‌ها دو دسته‌اند...

وقتی که بدانی

خورشید را

از تاریکی دزدیده‌اند

وقتی که بدانی

هنوز لباسهای خیسشان

روی بند آپارتمان مقابلت

که سرهای پدرانمان بر آن آویزان است

تاب می‌خورد.

تمام پهنای اُفق را شنا کرده‌ام

خسته‌ام مادر ، خسته

بگذار ادامه دهم

بگذار به این همه ناشناسِ بی‌نام

شناسنامه دهم

تا هوّیتی جَعلی

بر گردهٔ شهرم لگد بکوبد.

تو جشن گرفته‌ای

و در تاریکی

ایستاده‌ای

و گیسوانت را شانه می‌زنی

مرا از گفتگوهای روزمرّه جدا کن!

مثل خودت

که بر ابرهای مسلول

چشم دوخته‌ای.

بعد از این همه سال

با لاک پُشت‌های بی‌حاصل برگشته‌ای

که چه؟!

بگذار تا آخرین قطرات نفت از رگ‌هایم بالا روند

تا زخم‌هایم آبی بسوزند

تا صورتهای بی‌چشم

گردا گردم از گرسنگی بمیرند

بگذار به دریا بریزم

که خونم در تصرف اوست.


/ 71 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی آخرتی

زندگی کردن من مردن تدریجی بود . . . به روزم با شعر و خبر جشنواره دعوتید

مهدی آخرتی

این وبلاگ زود به زود به روز می شود «تنهاترم کرد هرچه به دست آوردم . . . » به روزم با شعر و صدای خودم دعوتید دوست من

بهرام خزائی

شب بخیر این روزها چقد شعر می خونید؟ دعوتتون می کنم به دوفنجان بارن و شعر ولینکتون می کنم تا بیشتر بخونمت خوشحال میشم لینکمو بزنی برای شعر [گل][گل]

مهدی اورسجی

سلام قلمتان سبز اندیشه تان بارانی روزگارتان نیک و پر از عشق و دوستی همیشه شاد و خوش و خرم باشید

مهدی آخرتی

وبلاگ مهدی آخرتی با یک مطلب تکان دهنده به روز است

غزل باراني

سلاااااااام مرسي ...خيلي خوشحال شدم عرض تبرييييييييييك[لبخند]

سعیدبابائی

باسلام عیدتان مبارک از مطالبتان استفاده کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم. با غزلی به روزم و منتظر نظر ارزشمندتان.

سري بزنيد به نستالژي نصفه كاره ام.پذيراي نظرات و انتقادات شما هستم.

اوا

سلام دوست عزیزوبلاگ زیبایی داری اگه باتبادل لینک موافقی خبرم کن.