سیاه می پوشم


صعود گمشده‌ات بوی آسمان می‌داد
نوید آمدنت را به آشیان می‌داد

اجاق خانه‌ات از نورِ ماه روشن بود
قسم به اشک علی(ع)، چشمِ چاه، روشن بود

سحر به راز و نیازت چقدر عادت داشت
سپیده دم به تماشای تو ارادت داشت

سکوت شرجی شب در نگاه تو گم بود
و دست های تو مشکل گشای مردم بود

هنوز وسعت دلتنگ آسمان حس داشت
هنوز باغ تفاهم، بهار نرگس داشت

تو را تمامی گُل های باغ بوییدند
به شوقِ رویِ تو در فصلِ مرگ روییدند

کسی به هیأت  یک ناشناس می‌میرد
بدان که بی‌طپش‌ات قلب یاس می‌میرد!

به رنگ سرخ تو سوگند خورده‌ام، ای سبز!
به زخم‌های تو پیوند خورده‌ام، ای سبز!

بیا که برکه‌ی شبنم به زخم، آلوده است
همیشه سهم تماشایِ من همین بوده است

شبی که خوابِ تو دیدم بهشت جاری بود
سکوتِ دخمه‌ی پاییزی‌ام، بهاری بود

گُلی به چشمِ کَبودت نَرُست، یادم هست
تکیده بودی و غمگین دُرست یادم هست

شبانه کلبه‌ی ویرانه غرق زر می‌گشت
فقط به خاطر تو سرنوشت بر می‌گشت

دلم گرفته چراغی در این حوالی نیست
شعور درک تو در ذهن این اهالی نیست

شب است و آمده‌ام بر سر مزار خودم
و دست می‌زنم اینک به افتخار خودم

کسی که در دل شب، آفتاب می‌بیند
فضای گمشده‌ای را به خواب می‌بیند

چقدر خاطره‌اش آشناست، ای مردم!
شبیه پنجره‌های شماست، ای مردم!

به سوگواری گُل، می‌رهاند از هوشم
هنوز تخته‌ی تابوت اوست بر دوشم

همان کسی که خطر آشنای گامش بود
نگاه سرخ شفق،خون بهای نامش بود

کسی که اشک غریبانه‌اش پدر می‌خواست
به استعانتِ دیوارِ خانه بر می‌خاست

کسی که دست رفاقت به آسمان می‌داد
کسی که پشتِ دَر از شوقِ درد جان می‌داد

چه کرد صاعقه‌ی تازیانه با زهرا !
میان کوچه تو را می‌زدند یا زهرا !

فروغِ عالم و آدم کبود شد بانو !
افق مقابل چشمت عمود شد بانو!

به اضطراب نگاهی که تا سحر می‌سوخت
قسم به شمع غریبی که پشت در می‌سوخت

دلم به خاطره‌ات خو گرفته بود، ای کاش!
دوباره دست به پهلو گرفته بود، ای کاش!

به خواب رفته‌ای،ای بی‌گناه خاموشم
ازین ببعد برایت سیاه می‌پوشم

/ 0 نظر / 10 بازدید