... تو را از من گرفت

لب های شکسته ات را
در فنجانم بریز
و با گونه های گُلبهی ات
کیکی فراهم کن
تا عصر آدینه ی تعطیل
در خیال آمدنت سنگ ها را بکاوم.
چمباتمه زده
وِردی را در چای پُف می کند ؛
و رفته ، رفته
در لابلای انگشتان سیاه شب
خاموش می شوم.
کبود می رقصد قاصدک
از روزی که
این مستطیل عمیق
تو را
از من گرفت.

 

/ 0 نظر / 21 بازدید