پرواز را علامت ممنوع می زنند...

آنها که گفته اند مرا یار می شوند
بر شانه های زخمی من ، مار می شوند

این هم حقیقتی ست که غمهای هر شبم
از خوردن من است اگر هار می شوند

خورشیدهای کوچک و سرما گرفته ام
آویز شاخه های سپیدار می شوند

پرواز را علامت ممنوع می زنند
بین من و مکاشفه دیوار می شوند

از رعشه ای که دامن محراب را گرفت
گلدسته های نافله آوار می شوند

تصویرهای بوسه ی باران و آفتاب
در قابهای کهنه گرفتار می شوند

آیینه ها به جرم صفایی که داشتند
قربانی قساوت زنگار می شوند

/ 5 نظر / 17 بازدید
سعیده اصلاحی

سلام شاعر گرانقدر...ممنونم از حضور مهربانانه تان- و بسیار خوشحالم که دوستی نازنین از سالهای دور و پرخاطره را یافتم... غزل بسیار زیبا و دلنشینتان را خواندم و لذت بردم..برای شما و طبع لطیفتان آرزوی پویایی و ماندگاری دارم...چشم به راه حضور دوباره تان .....

حجت حصاری

تصویرهای بوسه ی باران و آفتاب در قابهای کهنه گرفتار می شوند بسیار زیبا بود شما همن دعوتید برای نقد

سعیده اصلاحی

-.. اگر فرصت چشم من -بیشتر بود - اگر حرفهای دلم بی "اگر " بود - اگر ساعت آسمان دور باطل نمی زد -تو را می توانستم ای دور -از دور یکبار دیگر ببینم...... ************************************ دکتر امین پور

ابراهیم

سایه ات گر قدمـــــی بـــــر لب دریـــا زده بود موج دریـــــا به تماشـــــای تو در جا زده بود صبحدم صیـــــت تو پیچید به صحرا چو نسیم عطر گیســـــوی تــــو بر دامن صحرا زده بود می چمیــــدی به چمــــن مست چو آهوی خُتَن ماتـــــش آئینــــه ی دل محـــو تماشا زده بود نور در نور شــــد از بارقـــه ات دشت و دمن اهـــــرمـــــن زانـــو مگر پیـش اهورا زده بود سیـــــب آسیــــب نـزد بـــــر یم حیثیّت خـویش تاج گـــــل بـــــر شـــــرف آدم و حـوّا زده بود حاصلـــی جز عـرق شرم مگر داشــت به روی هر کسـی طعـــــنه به ســـودای زلیخا زده بود کاش بودی که ببیـنی که چــه خون شد دل من غم علَـــــم بر دل مـــــن در شــب یلدا زده بود با تـــــو می شد سپـری گر شب من تا به سحر جِقـّــــــه ام بیـــــرق خـــود را به ثریّا زده بود عقـــــل در کلّـــــه ی خــود داشت اگر مفتی ما آستیـــــن را بـــه تـــــولای تـــــو بالا زده بود