این چهـارپاره ســی یا 30 نیست!

پشت دروازهای تنهایی
شهر زیر شکنجه جان می داد
دفتر مشق بچه ها – اما-
بوی بابا و آب و نان می داد

بر سر باغها و مزرعه ها
سایه ی دیو خشکسالی بود
مردمان داشتند می مردند
سفره ها از طعام خالی بود

خون آزادگی نمی جوشید
مردها نیز مثل زن بودند
گله های غریب آدمها
شاهد مرگ خویشتن بودند

از گلویی که مرگ می جوشید
دشنه ها خون تازه می خوردند
در سکوت غریب گورستان
قبرها هم جنازه می خوردند

سالها روح آدمک برفی
روی نعش بهار می رقصید
زیر تابوت کودکی مسلول
مادری سوگوار می رقصید

مرگ در کوچه ها قدم می زد
هیچ کس جرأت عبور نداشت
سلطه ی بوف کور حاکم بود
چشمهای پرنده نور نداشت

دخترانی به شکل گمراهی
روی آیینه راه می رفتند
دسته دسته جنازه های کبود
بر سر سجدگاه می رفتند

روز روشن دروغ می گفتند
سرقت و قتل عام رایج بود
روح مردانگی...؟! چه می گویم!
سکه ی انتقام رایج بود

سوگشان باعث تعجب بود
حجله را پشت بام می بستند
آه !! ای غنچه ها زبانم لال
به خدا اتهام می بستند...

شهر، شهر غریب آدمها
زندگی را شروع خواهد کرد
آفتابی که در مغاک افتاد
بار دیگر طلوع خواهد کرد

بخشی از یک شعر بلند
پی سروده ای بر تاریخ مغول نوشته ی " اش پولر"

/ 0 نظر / 19 بازدید