سیب مهربانی


با چشم هایت آسمان را از زمین بردار، ای بانو
خورشید را بر شانه‌هایِ شرجی‌ام بگذار، ای بانو

آن سوی دنیا وحشتی از نسلِ دوزخ داشت می‌کاوید
خاکسترم را مثلِ یک ققنوسِ آدم‌ خوار، ای بانو!

احساس کردم بر گلویم شعله‌ای بی‌تاب می‌رقصد
با خنجرِ تو الفتی دارم برادر وار، ای بانو

وقتی که سیبِ مهربانی ، اتفّاق افتاد در پاییز
آشفته از خوابِ زمستانی شدم بیدار ، ای بانو

شاید عقابی را که در چشمت کمین وا می‌کند پیر است
یا سرنوشتی کور می‌رقصاندم این بار ، ای بانو !

ما را «خودآگاهی» به این بیغوله‌ها انداخت ، حرفی نیست
دیگر چرا تبعیدیان را می‌دهد آزار ای بانو؟!

از قار قاری شوم و کابوس مترسک‌ها گریزانم
این‌ها چه می‌خواهند از رؤیای گندمزار ، ای بانو؟!

دور از تماشایت به خود پیچیده‌ام طغیان طوفان را
تصمیم دارم بگذرم با یوسف از بازار ، ای بانو

دلواپسی‌هایم به پایان می‌رسد؟! ای کاش برگردی!
عمری به پای چشم هایت گشته‌ام آوار ، ای بانو

زنجیره‌ی ما را گمانم سایه‌ای از هم جدا کرده است
دستی برآور هستی‌ام را از میان بردار ، ای بانو!

/ 0 نظر / 11 بازدید