محمد حسین کاظم زاده
سلام دوستان در این فرصت شما عزیزان را به غزلی از دوست شاعرم حامد حسینخانی عزیز و خودم دعوت می کنم: دچار عشق نبودم، دچار خود بودم همیشه پنجره ای در غبار خود بودم شکسته وار نشستم به جشن خودسوزی میان معرکه آتش بیار خود بودم چه سالها که زمستان، چهار فصلم بود اگرچه من به تظاهر، بهار خود بودم شبیه خانه ی خشتی که زیر باران است خراب گریه ی بی اختیار خود بودم من آن شکارچی بی تفنگ دلتنگم که در کشاکش بودن، شکار خود بودم من آن ستاره ی خاموش کهکشان توام که دور مانده ترین از مدار خود بودم □ غزل به خواجه کشاندم که در شب شیراز شرابخواره ی چشم خمار خود بودم به یاد موی تو آشفته وار رقصیدم همیشه حالتی از روزگار خود بودم توان درد و نبردی نداشتم، اما به احترام تو مرد تبار خود بودم اگر شروع شقایق نبوده ام، اما همیشه داغ کسی بر مزار خود بودم حامد حسینخانی در کوچه ها تراکم باروت بود و اشک پشتِ دریچه ها دل مبهوت بود و اشک در ذهن ایستگاه خداحافظی ، هنوز یادِ قطار و خاطره ی سوت بود و اشک از خاکِ این خرابه کسی شکل می گرفت وقتی که در تکلّف ناسوت بود و اشک در خاطرات غربت دریا نوردِ پیر امواج مست و ساحلِ فرتوت بود و اشک گل کرده در کُهولت شبهای بی غروب صبحی که زیر سلطه ی طاغوت بود و اشک بر شانه های خسته ی چشمان سوگوار زخمی به شکل تخته ی تابوت بود و اشک درود بر دوستان گرامی **** یک خبر **** امیدوارم سالی زیبا رو آغاز کرده ، و روزهای درخشانی را پیش رو داشته باشید.چاپ دوم « منظومه ی خطبه خوان روز رستاخیر» منتشر شد. این اثر به عنوان اولین رویکرد هنری در حوزه ی شعر فارسی در خصوص خطبه ی مشهور حضرت امام سجاد (ع) در مسجد اُموی شام می باشد. ایراد این خطبه پس از واقعه ی عاشورا مهمترین حرکت روشنگرانه ای ست که توسط امام چهارم (ع) در نمایاندن چهره ی واقعی ظلم یزید و حقانیت قیام سالار شهیدان رقم خورد و از اهمیت ویژه ای برخوردار است. این حرکت ارزشمند امام (ع) الگویی ست تمام عیار برای همه ی ظلم ستیزان تاریخ... در ارائه ی فرم هنری اثر ضمن بهره گیری از ترجمه های معتبر و نگاهی نو به این واقعه ی تاریخی از قالبهای مثنوی ، غزل و چهارپاره به شکل متحدالوزن در بحر رَمل مسدس محذوف ( فاعلاتن فاعلاتن فاعلن ) بهره گرفته ام . صفحه آرایی و طراحی جلد این کتاب که در قطع پالتویی منتشر گردیده است را نیز خودم انجام داده ام. این اثر در سال 1378 به عنوان کتاب برگزیده ی سال استان کرمان معرفی گردید و چندین جایزه کشوری دریافت کرده است همچنین قرار است طبق برنامه ریزی به عمل آمده تا محرم امسال این منظومه در قالب لوح فشرده با صدای یکی از خوانندگان کشور رو نمایی گردد. انشاءالله. لازم به ذکر است علاوه بر این منظومه که توسط انتشارات فانوس منتشر گردیده ، قرار بود مجموعه شعردیگری از بنده توسط انتشارات شانی در نمایشگاه کتاب تهران ارائه گردد اما با توجه به پی گیریهای به عمل آمده متأسفانه به دلیل بدقولی ناشر محترم از این کاروان عظیم جا ماند!!! چند بیت آغازین منظومه ی خطبه خوان روز رستاخیز: من پُر از آیینه های پرپرم بوی دریا می دهد خاکسترم بازامشب های وهویی در من است التهاب آرزویی در من است باز در تنهایی ام باران گرفت مثنوی در دستهایم جان گرفت واژه هایم سوگواری می کنند شعرهایم بی قراری می کنند... در این فرصت شما عزیزان را به غزلی از دوست نازنینم رضا کیانی و چارپاره ای از خودم دعوت می کنم. عذاب غزل که دست خودم نیست ، گاه مجبورم که وانمود کنم از علایقم دورم عذاب می کشم از بی کسی و تنهایی میان این همه آدم که کرده محصورم شکست می خورد از من همیشه عقل ام به عشق و عاطفه هرگز نمی رسد زورم اگر چه حال و هوایم همیشه بارانی ست و از ارائه ی اشعار شاد معذورم ضرر نکرده ام و چشم خیس من عمری از این که چشم به راهت نشسته مسرورم و وصل ؟ خواب و خیال است این حقیقت را قبول کن دل پر آرزو و مغرورم بچین که هدیه ی ناقابلی ست ؛ بعد از من برای توست اگر گل شکفت بر گورم عجب حکایت تلخی شده است دل کندن سفر بخیر تن ناتوان و رنجورم رضا کیانی ********** چشمها امشب صدایم کردهاند تا برایت شبنم افشانی کنم با گُل فانوسهای سرخِ اشک پیش رویت را چراغانی کنم • التهاب بغض نفرین کردهام در گلوی آسمان روییده است هفت شهری از شقایقهای درد در تب رنگینکمان روییده است • در عبور از لحظههای بیکسی کوچهها دلتنگیام را دیدهاند آه، باور کن! خیابانهای شهر ردّپای سنگیام را دیدهاند • کوله بار خستهام را بستهام من همین امشب از این جا میروم هیچ کس با من نمیآید، ولی هر چه باداباد، تنها میروم • اهل این برزخ به شکل دوزخاند محتوایی از طپیدنهای کور رشد کردنهای نامشروع داشت نطفهی جا مانده در دهلیز گور • حرمتِ احساس گرم آفتاب زیرِ پایِ سایهها افتاده است من موافق با توأم، ای زندگی! مرگ ، مثل آب خوردن ساده است • در خیابانهای دلتنگ غروب مردمان را دکّهها بلعیدهاند نحسی اوراد یأس آلود را در مسیر ابر و باران چیدهاند • مکث خواهد کرد احساسی غریب در نگاه این به دار آویخته روبروی حیرت آینهها ترس مشکوکی به جانم ریخته • از دهان زرد فانوسی خموش شعلهای آرام بر میداشتیم در کبودیهای راهی ناگزیر با سیاهی گام بر میداشتیم • غولی از جنسِ تباهی سبز شد در عبور از گیجگاه زندگی روبروی ما دو راهی سبز شد↓ • یا به شکل خلوت دیوانهها راه باید رفت و باخود حرف زد↓ یا شبیه بچههای مدرسه در زمستان بر سر هم برف زد! • سالها در التهابِ فصلها زیرِ باران گریه میکردیم ما غنچه میخندید، امّا مثل ابر در بهاران گریه میکردیم ما • ای زمستانیتر از بوران مرگ! تا بهارِ سالِ دیگر سبز باش گرچه دور از آسمان هستی، ولی مثل پرواز کبوتر سبز باش! • ای نوایت همدم مضرابها از خراش سینهی چنگت بگو آه! در این لحظههای واپسین «هر چه میخواهد دل تنگت بگو» • در کنار غربت شمشادها لالههای مردهام را دفن کن نیمِ شب، دور از نگاهِ ماهتاب روحِ باران خوردهام را دفن کن • در سکوت دخمهی تنهایِ شب نعشِ آویزان یک فانوس بود گسترش مییافت مردابی غریب آه! روز مرگ اقیانوس بود دوستان عزیز موفقیت غرور آفرین آقای اصغر فرهای و دریافت اسکار 2012 را با همه ذرات وجودم به ایشان و همکارنشان و همه ی شما مهربانان تبریک می گویم. در این مجال با غزلی از مسعود سلاجقه شاعر بلند آوازه ی کرمانی و غزلی از خودم همراه شوید: "مسعود سلاجقه" طرحی کشیده ام که به انسان شبیه نیست همزاد آتش است و به شیطان شبیه نیست روزی هزار شیوه بر انگشت میزند اما به سر نوشت سلیمان شبیه نیست گرگی کنار خانه ام آغوش کرده است به روزگار غریبی که عشق ، مظلوم است هوایِ زردِ تنفّس ، چقدر مسموم است! نمیشود به گذرگاه خویش برگردیم هراسِ کوچه پُر از رفت و آمدی شوم است به سایهها نفسی جاودانه میبخشد کسی که از طپشِ آفتاب ، محروم است ببین چه بر سر مجنون شهر آوردند! در این معامله تکلیفِ عشق ، معلوم است دلی که میتپد از اشتیاق در زنجیر خدای من! به چه جُرمی به مرگ ، محکوم است؟! بیا به حافظهی سنگ ها بپیوندیم به روزگارِ غریبی که عشق ، مظلوم است سلام بر آن شدم تا از این پست شما دوستان را ضمن خوانش کاری از خودم به میهمانی شعری از عزیزانم نیز دعوت نمایم در این فرصت با غزلی از عزیز مهربانم دکتر سید مهدی موسوی همراه شوید: مثل یک موش مرده خوشبختم، مثل یک موش مرده غم دارم توی یک ابر گیج غوطه ورم، ترس از ارتفاع هم دارم!! عشق بر روی تخت می خندد مثل دیوانه ای که گریه کند مرگ از لابه لای آجرها می وزد در اتاق نمدارم باز هی می زند تو را باران، باز باران دوباره هی باران باز هی می زند... ولی انگار چیزهایی هنوز کم دارم تن من درد/ می کند گریه، دل من/ می خورد به هم ما را مثل «امروز می روی » شده ام درد «بدجور عاشقم » دارم! می زند زیر پای من هر موج... گرچه از زندگی پُرم، از تو! ماه می گویدم: برو، بعداً! گرچه تا مرگ یک قدم دارم متلاشی شده ولی برجا! در تضادی که از خودم هستم برگ هایی که رو به خورشیدند ریشه هایی که توی سم دارم برگرفته از مجموعه ی " پرنده کوچولو نه پرنده بود نه کوچولو ! " moosavi-complete-final :فایل دانلود کتاب گم کردهام تابوتِ سرگردانِ خود را تابوتِ من ، گم کرده گورستانِ خود را نُه توی قبرستانِ عالم شعلهور بود وقتی به آتش میکشیدم جان خود را یادم نمیآید ، تنوری در بهشت است؟ یا در جهنّم پختهام ایمان خود را؟! در واپسین ساعات روزِ آفرینش انداخت ، بر جانِ جهان ، شیطان خود را سروی برای این اهالی گندم آورد کُشتند با داس و تبر ، مهمان خود را دیدی اگر خاکسترم در آب گُل کرد بودایِ من! آتش مزن دامان خود را طوفان نمیگیرد چرا در خواب خورشید؟ وقتی که پنهان میکنی چشمان خود را ! به روزگار غریبی که عشق ، مظلوم است هوایِ زردِ تنفّس ، چقدر مسموم است! نمیشود به گذرگاه خویش برگردیم هراسِ کوچه پُر از رفت و آمدی شوم است به سایهها نفسی جاودانه میبخشد کسی که از طپشِ آفتاب ، محروم است ببین چه بر سر مجنون شهر آوردند! در این معامله تکلیفِ عشق ، معلوم است دلی که میتپد از اشتیاق در زنجیر خدای من! به چه جُرمی به مرگ ، محکوم است؟! بیا به حافظهی سنگ ها بپیوندیم به روزگارِ غریبی که عشق ، مظلوم است امشب این آیینه بیتصویر ماند پایِ زخم آلوده در زنجیر ماند در نگاهِ چشمهها جز سنگ نیست مثل شب بوها کسی دلتنگ نیست شب رسید از دور دستِ ابرها روحِ شب، سر میکشد از قبرها خواب در چشمِ تَرم خشکیده است مثنوی در دفترم خشکیده است می برد امشب دلم را تا کجا؟! گردبادِ شعر می بلعد مرا یک نفر پا رویِ رؤیایم گذاشت متّه را بر استخوانهایم گذاشت دَن دَدَن دَن دَن دَدَن دَن دَن دَدَن... طبل می کوبند در کابوس من آه! امشب ناگهان پاییز شد ماه را دیدم که حلق آویز شد عشق ، روحش را به ما تسلیم کرد داغها را بینِ ما تقسیم کرد پُر شقایق شد غروب از داغِ ما ریشه در پاییز دارد باغِ ما ای عطش! دریاچهی شورت کجاست؟ ای بیابان! طبعِ ماهورت کجاست؟ ما عطش نوشیدهایم از دستِ آب سایهبانها ساختیم از آفتاب رودها را بویِ طوفان گیج کرد خواب را کابوسِ انسان گیج کرد زخم های کهنه را هم تازه کرد این هوای ناجوانمردانه سرد عصر وجدانهای گیج و در بدر عصر انسان و تجارت با ، هنر کاشکی فریادها پَر میزدند مُشت میگشتند و بر در میزدند تا ، کسی از خانهای سر بَرکشد بر گلوی شاعران خنجر کشد شاعرانی را که از ما نیستند وارثِ امواجِ دریا نیستند شاعرِ احساس های آنی اند تکیهگاهِ سایهای سیمانیاند جرعه نوش خط و خال و دلبرند محوِ برمودای زلف و ساغرند در فضای شعرشان خالی پُر است واژه های حشو و پوشالی پُر است از کبودِ شانه ی تصویرها دست بردارید ، ای بی پیرها! دست بردارید ازین لاطائلات فاعلاتن فاعلاتن فاعلات شعرِ ما جولانِ آتش میدهد بویِ تن پوشِ سیاوش میدهد در ضمیرِ ما تبِ بیداری است نهری از خون و مرکّب جاری است باید از دیوار بالاتر رویم از طنابِ دار بالاتر رویم باید این آیینه را تکثیر کرد باید اینجا را پُر از تصویر کرد وحشت از انبوه خنجر نیست نیست مرگ پایان کبوتر نیست نیست زندگی را رنگ و رو دادیم ما عشق، را هم آبرو دادیم ما ای اهورا! نبضِ آتش را بگیر ای کمان! بازویِ آرش را بگیر

...
...
در مسیر جنگل شب ناگهان

این کیست کز میان چراگاه بی رمه
هی هی کنان گذشت و به چوپان شبیه نیست
آخر دیار من که به کنعان شبیه نیست!
| Design By : Pars Skin |





